پدرام و پرینازپدرام و پریناز، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

دل نوشته های خودم تقدیم به دو دلبند عزیزم پدرام و پریناز

فکر کنم مجبور بشم زودتر از دو سالگیتون از شیر بگیرمتون

سلام گل های عزیز مامانی حالتون امیدوارم خوب خوب باشه جیگرهای مامانی حدود یک ماهه تقریبا از 19 فروردین سینه سمت چپم به شدت درد گرفته، رفتم دکتر واسم سونو نوشت معلوم شد عفونت کرده   عفونت شده یک توده به اندازه 4 سانتیمتر سر سینه هام هم به شدت زخم شده شما دو تا گلم سرشو گاز گرفتین حسابی زخمی . خونی شده  عفونت از طریق زخم سرش با دهان  شما وارد شده چون سرش باز بوده نزدیک یک ماهه گذشته نه زخم سرش با وجود پمادهای مختلف خوب شده  و نه عفونت داخلش با وجود خوردن یک ماه آنتی بیوتیک ،دکتر میگه ...
18 ارديبهشت 1394

امشب رفتیم بیرون یهو یه بارون سیل آسا گرفت

سلام جیگرای مامانی امشب یعنی تاریخ 17 اردیبهشت 94 رفتیم بیرون  با کالسکه دونفرتون رفتیم،می خواستیم بریم پارک ملت بعد یک دفعه یک بارون شدیدی بارید نزدیک پیتزا توکا بودیم رفتیم داخلش بعد مجبور شدیم بریم بالا و یک پیتزا برای اینکه بمونیم خوردیم ،پیتزاش خیلی  بدمزه و تند بود نزدیک یک ساعت یا بیشتر  موندیم انقدر بارون شدید بود تو پیتزا فروشی آب زیاد میریخت چراغ سر چهارراه سوخت اصلا نمیدونین چه وضعی بود بارون بند اومد برگشتیم خونه ماشینم نداشتیم تو خیابون ها آب مثل رودخونه جمغ شده بود تو راه آواز میخوندیم و می رفتی...
17 ارديبهشت 1394

بعد از مدت ها موفق شدم به وبلاگتون سر بزنم

سلام گل های مامانی تروخدا مامان الهه تون رو ببخشید  که انقدر دیر به دیر به وبلاگتون سر میزنه از این به بعد سعی مکنم بیشتر بیام چون همه این حرف ها یه روزی براتون خاطره میشه یک خاطره زیبا و دوست داشتنی البته شاید تا اون موقع من پیشتون نباشم  نمی دونم تقدیر همه آدم ها دست پروردگار بزرگه   الان که بعد مدت ها اومدم و به وبلاگتون سر زدم هم عکس هاتون برام جالب بود  از اینکه قیافه الان شما با اون عکس ها چقدر فرق داره و اینکه چقدر شماها بزرگ شدین و من این تغییر رو حس نکردم و هم چند تا از خاطراتی که براتون نوشته بودم برا...
22 اسفند 1393

یاد اون روزای آخر حاملگیم بخیر........

واقعا یادش بخیر پارسال این موقع ها.....................  پارسال این موقع یعنی ساعت نزدیک 2 صبح 26 مرداد1392 من طبق معمول بیداربودم با شما دو تا گلم البته فرقش با الان این بود که اون موقع توی شکمم بودین الان بیرون شکمم وروجک هستین پارسال این موقع داخل شکمم تا حدی تکون میخوردین که حرکاتتون خیلی واضح و روشن بود همه می تونستند ببینند مخصوصا نصفه شبا ،دو ماه آخر بیشترین حرکاتتون مربوط به نصفه شبا بود و منم نمی تونستم با این حرکت ها بخوابم منم تا صبح بیدار بودم حالا اگه دوست دارین برین بقیه شو بخونین تا صبح بیدار می موندم کتاب می...
26 مرداد 1393

روزی که تصمیم گرفتم براتون وبلاگ بسازم

سلام فرشته هاي ناز ماماني   امروز تصميم گرفتم براتون وبلاگ بسازم تا بتونم خاطرات بچگي خودتون رو ثبت كنم تا   وقتي بزرگ شدين و خانم و آقا شدين از خودتون بيشتر بدونين مطمئنم خودتون از   خوندنش لذت مي برين البته نميدونم اون موقع من هنوز پيشتون هستم يا نه ولي   شما هميشه بهترين سرمايه هاي معنوي زندگيم هستين البته فقط من نه،  شما براي   باباتون و مامان رويا تون هم بهترين و عزيزترين هستين. ...
12 اسفند 1392
1